چونان کرگدن تنها سفر کن

بیاد عزیزان سفر کرده ام و تقدیم به کرگدن‌های تنها

برگرفته از: بودا، کرگدن، Khaggavisana برگردان:ع. پاشائی، انتشارات مروارید، چاپ چهارم 1368http://toufaanesahraa.blogfa.com/8802.aspx

چوب را برای هر آن چه زندگی می­کند کنار بگذار/ با آن هیچ کس را میازار/ میلی برای فرزند، نه- پس چه گونه میلی برای دوست؟/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ از همراهی محبت زاید/ و از محبت، رنج/ چون این زهر را که از محبت برمی­تراود ببینی/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ با دلسوزیِ یارانِ یکرنگِ خود/ مرد، با دلی دربند، از مقصد غافل می­ماند/ چون در دوستی این بیم را بینی/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ او همچون شاخه­های انبوهِ خیزران/ مشتاقِ فرزند و همسرست/ هم بدان سان که فرازِ شاخ­های بلند از پیچیدگی آزاد ست/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ گوزنِ آزاد، آزادانه می­خروشد،/ از برای غذای خود به هر جای که خواهد همی­رود/ ای فرزند، در این آزادی نظر کن،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ در همه جا آزاد، تک و تنها،/ و به این و آن نیک خرسند/ خطرها را بی­باک به جان خریدار،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ اگر دوستی بیابی که با او سفر کنی/ مجذوب و ثابت­قدم، لایق،/ بر خطرها همه غالب/ آگاه و خوشدل همسفرِ او باش/ چون کسی را که به همسفری ارزد نیافتی/ کسی که ثابت­قدم و مجذوب نیست،/ هم بدان سان که راجه سرزمین فتح شده را وا می­گذارد،/ به کردار کرگدن تنها سفر کن

کام­های شادی­آور، شیرین، مجذوب­کننده،/ دل را به شکل­های گوناگون آشفته می­کنند/ با دیدنِ این زهرِ زاده­ی کام،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ « از برای من طاعون، آماس، درد هست،/ و نیش، هراس، و بیماری»!/ با نظاره­ی این هراس در زاده­ی کام،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./  گرما و سرما، گرسنگی و عطش،/ باد، آفتاب، صفِ مگسان، ماران:/ با غلبه بر یکی و همه­ی اینان،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ چونان که پیلِ سترگ و تناور، به گونه­ی نیلوفر،/ که چون میل­اش به گوشه­های جنگل باشد/ گله را ترک می­گوید،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ این برای آن که انبوهِ مردمان را دوست می دارد نیست/ رسیدن به آسایشِ گذرنده:/ سخنِ خویشاوندِ خورشید را به راستی بشنو،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ با ترکِ بیهودگی­های نظر،/ راهِ درست را رفته، طریقت را یافته:/ « می دانم! مرا دیگری دلیل نیست!»/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ آز رفته، تزویر رفته، تشنگی رفته، شک رفته،/ و فریب­ها را همه بر باد داده،/ از جهان یکسره بی نیاز گشته/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ بازی، خوشی­ها، شادی، و نشاطِ این جهانی،/ به همه­ی این­ها دست یازیده و بی توجه بدان­ها؛/ دور از فرّ و شکوه و به راستگوئی،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن

پسر، همسر، پدر، مادر و خواسته،/ چیزهای ثروت­افزای، گره­های خویشی،-/ این لذات را به یک­باره باز نه،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ با چشمانی فرو افتاده، بی­درنگ،/ با حواسی نگهبانی­شده، با اندیشه­هائی نگاهبانی­شده،/ با دلی که نه چرکین شود نه بسوزد،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ آن­ها جز بندِ چیزی نیستند، و شادیِ­شان کوتاه،/ شیرینی­شان اندک، و رنج­هاشان بسیار،/ همچون قلاب­هائی در گلوی­اند! این را بدان و با یقین/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ ای پدرِ خانواده! زیورها را به دور افکن/ چونان که درختِ مرجان به هنگامِ برگ­ریزان:/ و در جامه­ی زرد بیرون آی./ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ مزه­ها را تشنه مباش، مگر از آز آزاد،/ با گام­های سنجیده خانه به خانه می رو،/ نه خواجه، نه بنده­ی کس،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ از پنج مانعِ دل آزاد،/ دور از هر آلودگی، یقینِ تو/ به هیچ کس، از مهر و کین برکنده،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ از شادی­ها و دردها/ نشاط­ها و رنج­های از پیش شناخته روگردان باش؛/ یکسانی و آرامش را یافته، پاک،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ در تلاشِ یافتن دورترین مقصد،/ نه در اندیشه­ی سست، و نه در راه­ها تن آسان،/ در آغاز نیرومند، استوار، پایدار./ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن

از تنها تفکر کردن غافل منشین، از تنها تفکر کردن غافل منشین،/ در میان چیزها همواره با« درمه» سفر کن،/ زنده از زهرِ همه­ی وجودها،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ مشتاق به عزمِ پایان دادنِ تشنگی،/ شنوا، بیدار، یکدل/ بس کوشا، با یقین، با ذمّه­ی خلاصه/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ چون شیر بی­باک از آوازها،/ چون باد نه در بندِ دام،/ چون باد نه در بندِ دام،/ چون نیلوفر بی­آلایش آب،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ تو نیز چونان شیر، با فکّ ِ نیرومند/ شاهِ جانوران، که فاتحانه می­رود،/ رخت و تختِ خویش به دور افکن،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ یکسانی، دوستی، شفقت، آسایش،/ و دلسوزیِ بهنگام را دنبال کن،/ طاق، نه با دیگری در همه­ی جهان جفت،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن./ و آزاد از شهوت، فریب و کینه/ بندها را گسسته،/ به هنگامِ از میان رفتنِ زندگانی بی هراس،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ مردمان خدمت می­کنند و به قصدی همراه می­آیند:/ در این زمانه دوستانی که چیزی چشم [از تو] نداشته باشند اندک­اند:/ مردمان در مرادهای خودپسندانه دانا، ناپاک­اند./ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: