باغِ صفای شیراز در خاطر من

باغِ صفای روزهای جوانی من درِ آهنی کوچکی بود واقع در کوچۀ دراز و بی‌ درختی به موازات «رودخانه خشک». هفت یا هشت عدد خانه همه در یک سمت کوچه در امتداد دیوار باغ صف کشیده بودند با دیوارهایی که گویی با زحمتِ زیاد انبوهِ سروِ ناز‌هایِ بیقرار در باد را در درون محصور کرده‌اند. اگر دری روزانه‌ای زودگذر به حیات یکی‌ از خانه ها باز میکرد، کوره راه های سنگفرش را میدیدی که به دوردست‌ها به سمتِ ساختمان اصلی‌ خانه میدوند. درهای بسته خانه‌ها مرا افسون میکرد. دیوانه وار به باغ‌های ناشناسی که روزی جزو باغ صفا بوده و امروز در لذت دائمی مجاورت با آن بسر میبردند رشک میبردم   

 

باغ صفا را باید بویید و چشید، باید آن را در ذهن انبار کرد و هر بار با چشیدن یکی‌ از عرقیات به یاد آورد. اگر روزی از روزهای اردیبهشت در ساعات اولیه بامداد به باغ صفا می‌رفتی، اولین چیزی که روحت را تسخیر میکرد هوای لبریز شده از عطر تند گٔل و گیاه بود. صف دلو‌های پلاستیکی در امتداد جادۀ ورودی باغ بیادت می‌آورد که در این باغِ جادویی گلها به مایعات حیات بخش آشامیدنی بدل میشوند. کمی‌ آن سو تر، بطرف کارگاه عرق گیری آنجا که دیگچه‌های چدنیِ در زمین نصب شده  با دهها لوله و شیلنگ به حوضچه‌های تقطیر وصل میشدند– تپه‌های صورتی‌ گلبرگِ نسترن، تپه‌های آبی‌ِ کاسنی، تپه‌های سفید بهار نارنج در کنار توده‌‌های نامنظم شاخ‌های بیدمشک و ده‌ها گونه دیگر گٔل و برگ و ریشه دراز کشیده بودند. اینها همه سرنشینان وانت بار‌هایی‌ بودند که از باغ‌های مختلأف در سراسر شهر سفر کرده و به مقصد‌شان در باغ صفا رسیده بودند. یکی از شاعرانه‌ترین جمله های آن روزهای سرمستی را یکی‌ از کارگران باغ صفا شنیدم که ‌ میگفت: گلبرگ‌ها را میباید به هنگام سحر، وقتی‌ هنوز سنگین از شبنم و عطر هستند چید ! 

آن روزها به کاربرد عرقیات، به طبیعت «گرم» و «سرد» هر کدام و به خاصیت درمانی آنها توجه زیادی نداشتم، هر چند که آن جدول بالا بلند فهرست عرقیات که بر سر در کارگاه نصب شده بود را خوب بیاد دارم، و اینکه بیماریی وجود نداشت که یکی یا مخلوطی از گونه‌ها نتواند درمانش کند (از رفع چربی‌ خون و سنگ کلیه گرفته تا ازدیاد توانی‌ جنسی‌ و مقدار شیر مادر، تا دارمان صرع !) بنظر می‌رسد با رسیدن میانسالی همه بیماریهای در جدول ذکر شده به درِ خانه غربت نشینمان میکوبد؛ افسوس که به معجون شفا بخش شهرم دسترسی نیست… اگر بود، صفای آن شاید درمان بود!

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: