وقتی‌ روایت «داش آکل» از روز قدس سبز در فرندفید قصه شد و قصه ش در پیوندِ مونترال چاپ شد

چند ماهی‌ بیشتر نبود که به فرندفید آمده بودم – بدنبال وقایع پس از انتخابت رسوای ریاست جمهوری ۸۸، و بدنبالِ تعقیب اخبار و حوادث از «نزدیک» – یعنی‌ از پشت مانیتور کامپیوتر و از زبان بر و بچه‌های داخل ایران. مثل هزارها هزار ایرانی‌ خارج از کشور، از خرداد اون سال بمدت ۲-۳ ماه، شغل اصلیم شده بود «فعال اجتماعی/ کوشنده سیاسی» و همه ساعتهایی که خونه بودم (از جمله سرِ میز غذا و توی رختخواب) رو پشت کامپیوتر و لپتاپ میگذروندم. تا روز قدس یعنی‌ ۲۸ شهریور اون سال در فرندفید یک عالمه دوست پیدا کرده و حسابی‌ دلبسته شده بودم. روز قدس یکی‌ از بچه‌ها به اسم مارال یک فید «حاضری» زد، یعنی اسم ده دوازده نفر از بچه‌هایی‌ که قرار بود به تظاهرات بروند رو نوشت و گفت: «برگشتید، زود تند سریع اینجا اعلان کنید». تقریبا همه اسامی رو میشناختم و اون روز از اون فید چشم بر نمیداشتم، درست مثل مادری که چشم به در میدوزه و نگرانی‌ دیر اومدن بچه هاشو  ناشیانه پنهان میکنه.

بچه‌ها یکی‌ یکی‌ از در آمدند و حاضری زدند. بعضی زخمی، بعضی‌ خسته، همه اما شاد و پر انرژی. بعد از هفته ها، فرصتی دست داده بود که مردم دوباره به خیابونها بریزند و هر کسی‌ بنا به وضع و حالش از دیده هاش تعریف میکرد. داش آکل شروع کرد به تعریف کردن از روزش، کجا پیچیدند، چند نفر بودند، بعد موتوریها ریختند و…و….. به محض اینکه تایپ کردن پارگراف هاش رو متوقف میکرد، بقیّه بیصبرانه میپرسیدند بعد چی‌ شد!؟ بعد چی‌ شد!؟ داش آکل هم میگفت «چشمام میسوزه از گاز اشک آور بذارید بشورم بیام…» یا «بابا دستم افتاد بس که تایپ کردم، بذارید برم یه چای بخورم و برگردم…» و همه مینشستیم به انتظار برای بقیّه ماجرا‌. خلاصه اون روز، داش آکل مستندی زنده از روز قدس تهران بدست ما داد که کم از حضور در خیابون نداشت. با مهارت یک قصه گوی پیر، با طنز و سر زندگی‌ جوانی‌ که خودش بود

میباید روایت داش آکل رو با بقیّه به اشتراک میذاشتم. همه نظرات رو بصورت منسجم در چندین صفحه ذخیره کردم و بعد از اینکه از خودش اجازه گرفتم با سر دبیر دو هفته نامه شهرمون، پیوند، تماس گرفتم. وقتی‌ خوند، دیوانه شده بود از هیجان و با وجود اینکه نزدیک به ددلاین انتشار روزنامه اش بود، با همدیگر اونقدر ایمیل رد و بدل کردیم و روی متن کار کردیم تا آماده شد. به فاصله ۳ یا ۴ روز از روز قدس ۸۸در تهران، روایت داش آکل با عکس و آواتارو تفصیلات با زیبایی‌ در پیوند نشسته و در سرار شهر پخش شده بود

حالا این سوی ماجرا هم برای خودش حکایتی است… سر دبیر که اصل متن رو دید، به من تلفن زد که خانوم فلانی، این «لاو ترکونده» یعنی‌ چی‌؟؟ «سه‌ سوته» چیه شما میدونید!؟ » بعد، یه جا نوشته `گورخیدیم`، اشتباه تایپو هستش»؟؟؟ سر دبیر هم مثل من خیلی‌ وقت بود از ایران بیرون آمده بود و علیرغم سر دبیر بودنش، از منی‌ که در طی‌ سه ماه گذشته اقامت در فرندفید به زبان شیرین و نوین نسل جدید آشنا شده بودم کلی‌ عقب بود. با افتخار از دانشِ بتازگی کسب شده‌ام براش معنی‌ همه کلمات رو گفتم. بسیار لذت برد و و تفریح کرد اما لازم دیدکه بعضی از این لغات رو در پی نوشت «معنی‌» کنیم!! کاملا حق داشت

روایت داش آکل در اون روز از طریق فید مارال، داستان عشقش به این خاک و سرِ پر شورش برای آزادی- همینطور انتقال اون به ایرانی‌‌های مونترال از طریق من و سر دبیر، اون هم به فاصله چند روز، خاطره ایست که تا ابد با من خواهد موند، و واقعیتی است نمادین از ارتباط مجدد و ناگسستنی من با ایران بدنبال جنبش سبز

 

Advertisements

2 پاسخ به “وقتی‌ روایت «داش آکل» از روز قدس سبز در فرندفید قصه شد و قصه ش در پیوندِ مونترال چاپ شد

  1. elec.girl اوت 28, 2011 در 8:15 ب.ظ.

    بوته جون، این متن خیلی به دلم می نشست. یهو دلم خواست بغلتون کنم.

    • bootehbudahead اوت 29, 2011 در 11:21 ق.ظ.

      الک جانم، مرسی‌ از پیامت. این خاطره برای من خیلی‌ برجسته هست و خوشحالم که تو هم باهاش رابطه برقرار میکنی‌. بوس و بغل… راستی‌ اول یک پاراگراف رو جا انداخته بودم اما بعد درستش کردم. امیدوارم کاملش رو دیده باشی‌

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: