شکار لحظه۲۶

بر فراز ابرها

2 پاسخ به “شکار لحظه۲۶

  1. Nei Rang ژانویه 21, 2015 در 6:04 ق.ظ.

    یه چیز میگم نخندی تو بهم ها
    برفتم من درون این ابرا
    چقدر یکدست و صاف هستن اینا
    خیالم رفت که روشون بذاره پا
    خیالم داشت خیال اسکی بازی
    میخواست باهاشون کنه برف بازی
    یه آدم برفی بزرگ بسازه
    که حتی آسمون جا کم بیاره
    دستم رو تا فرو کردم تو ابرا
    دیدم سرم تو ابره پام تو هوا
    همه دور و برم ابره ابر بود
    نه بالا داشت ابرا و نه ته بود
    مثل سقوط نبود حالی که داشتم
    انگار هم وزن ابرا وزن داشتم
    همه چیز دلپذیر بود و ریلکس
    نبود حس بدی و بود برعکس
    ولی چیزی تو ذهنم جا بجا شد
    خیلی ریز بود ولی وزنش اضاف شد
    مثل بذری که توی خاک نهفته
    کم کم جون میگیره میشه شکفته
    وزن اون کم کمک بیشتر میشد
    و کم کم شکل گرفت و یه فکری شد
    شدم کنجکاو چرا هست اینجا همچین
    تن ام سبک و فکرم گشته سنگین
    به خود گفتم که یه قطره بارونه
    شاید بشه تگرگ کسی نمیدونه
    ولی نه انگاری بود از وجودم
    شنیدم زمزمه ای گفت به گوشم :
    – «کنون تو به بحری غرقه هستی
    به سرچشمه انسانهای هستی
    کنون در جان انسانها مقیمی
    سبکبالی و جاری چون نسیمی
    و آنچه می نماید بر تو مه وار
    کند پر جام جان دلها طپش دار»
    یهو از جا پریدم جا خوردم
    دیدم دارم می افتم سر میخوردم
    به پهلو لیز میخوردم سمت راستم
    کمتر از اونچه باید ترس داشتم
    همه جاها هنوز پر ز ابر بود
    شتابم بیشتر از سرعت برق بود
    چشامو بستم گفتم خواب میبینم
    یه آن حس کردم به جایی رسیدم
    دیدم مقابل تصویر ابرهام
    شکار لحظه را این بود سرانجام

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: