بایگانی دسته‌ها: *دلنوشته‌ها

خاطره‌ی عطر

اینکه با حس کردن بویی به یاد زمان و مکان و خاطرات خوب یا بد، گاهی‌ در گذشته‌های بسیار دور، و گاه به همراه هجوم احساسات میافتیم، اتفاقی‌ ‌ست که فکر می‌کنم کم و بیش برای همه تکرار میشه، مثل بوی گٔل سنبل که برای من با سفره‌ی هفت سین یکی‌ شده، یا بوی میخک که منو به دوران نوجوانی و به مطب دندان ساز میبره، 

یا مثلن همه ی بوهایی که فرهاد در ترانه ی جاودانه ی «کودکانه«  بر میشماره و نسل من باهاشون همذات پنداری میکنه، بخصوص یا اون بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب!  ادامهٔ این نوشته را بخوانید

Advertisements

«درود» پیش‌کشت، دست کم «سلام» کن!

اوایل که به فرنگ آمده بودم ۲۰، ۳۰ سال پیش رو میگم، به هم‌نسلی‌های خودم که خانواده تشکیل داده بودند – حالا یا با ایرانی‌ یا با غیر‌ایرانی‌ و بچه ها شون داشتند هم زمان سه‌ تا زبان باز می‌کردند ایراد  می‌گرفتم که «چرا بچتون سلام نمیکنه؟ یعنی‌ چی‌ بابا، خوب بهشون یه خورده ادب یاد بدید!» این بچه‌ها هم طفلی‌ها هر وقت چشمشون به این خاله یا عمه‌ ایراد‌گیرشون می‌افتاد، اگه دم دست مادره یا پدره بودند و اون سیخونک به تیر بازوشون میخورد، یه «سیلام» زورکی تحویل می‌دادند.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

پنجره‌ای برای همه فصول

شاید اگر این پنجره دنج و دلنشین آشپز خانه‌ام را که رو به کهنه تک درخت یاسمنی باز میشود نداشتم، اینقدر از آشپزی لذت نمیبردم! یادش به شادی آن بهاری که به این خانه آمدیم و خواهرم چهار زانو روی پیشخوان آشپزخانه، روبروی پنجرۀ باز آن که از انبوه بنفشِ یاسمن پر شده بود نشسته و قابهای پنجره را رنگِ سفید میزد

از آن سال‌ها و روز‌ها تا امروز، قابهای پنجره‌ام را سفید نگاه داشته ام، و با یاری آفتاب که حتی در زمستان هم سخاوتمندانه بر آن میتابد، طاقچه کوچک آنرا با سبزی گلدان سرخوش کرده ام. اما همین دویا سه سال پیش بود که به فکر نصب «دانهٔ دان» پرنده بر پشت شیشۀ پنجره افتادم و چه فکر بکری! من از تماشای ماهی‌ قرمز تنگ بلور و پرنده اسیر در قفس بیزارم، و از رنگین کمان انواع پرنده‌های وحشی مهاجرِ خوش خوان که به امید غذا در درخت پشت‌ خانه  آشیانه کرده یا گذر میکنند جان میگیرم

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

فرهنگ سه نقطه

فرهنگ سه نقطه یعنی‌ جمله ات را تمام نکنی‌. یعنی‌ بجای انتخاب و بکارگیری صفت و سخن، با سه نقطۀ معلق در هوا مخاطبت را در خماری بگذاری و بروی

فرهنگ سه نقطه یعنی‌ حرفت را بطور کامل نزنی‌ و نزدنِ حرفت را بعنوان سبک و سیاق و سیاست به خودت و بدیگران بفروشی

فرهنگ سه نقطه یعنی‌ ترک  میدان. یعنی‌ پر نکردن فضایی که وعده اشغالش را داده بودی. یعنی‌ شانه خالی‌ کردن از زیرِ وزنِ حضور خودت و واگذاشتن آن بدیگرانی که برای بار کشی‌ داوطلب نشده بودند

فرهنگ سه نقطه نه منحصر به سه نقطه است و نه محدود به فنِ نگارش ادامهٔ این نوشته را بخوانید

با «کامکارها» در اتوبوس

روی صندلی‌ ردیفِ تک نفره اتوبوس لمیده‌ام و پاهایم را روی برجستگی چرخ پشتِ سرِ راننده دراز کرده ام. هر چند گاه یکبار از گوشه چشم آفتاب ظهر که درازی پاهایم را به دو قسمت مساوی براق و تاریک تقسیم کرده است تماشا می‌کنم. سرعت اتوبوسِ نیمه خالی‌ در بزرگراه‌های حومه شهر را دوست دارم و همهمه یکنواخت جاده که در اعماق سنتور کامکارها غرق میشود. سرخوشی من در امتداد سیمی جاریست که یک سرش به تلفن داخل کیفم وصل است و سر دیگرش در گوشم کنسرت پر شکوه دریا را فریاد میزند

بادی داغ و مرطوب از پنجره نیمه بازِ کنارِ دستم به درون بلوزم می‌تازد و یکی‌ از شانه‌هایم را لخت می‌کند. رقص ظریف و چابک مضراب‌ها در پهنای هفتاد و دو سیم به وجدم میاورد. با نرمی گوشه بلوزم را به سرِ شانه برمیگردانم و با بی‌ اعتنایی منتظر تاخت بعدی باد می‌مانم. ترنم دل‌انگیز همنوازیِ دریا مثل دانه‌های باران به پوست داغم می‌چکد. بطری آبم را از کیفم بیرون می‌کشم و با لَختی سر می‌کشم. دانهٔ‌های آب را روی گردنم حس می‌کنم

یک آن، بوی گَس ساحل به مشامم می‌رسد. چشمهایم را باز می‌کنم، اتوبوس به جادۀ باریک ساحلی رسیده و با آرامش در حرکت است. آوای سنتور کم کم محو  و اتوبوس در ایستگاه من متوقف میشود. باید پیاده شوم

بَنگ

رنگ بده. زنگ بده. اوگزاسپام، بَنگ بده/ ازقفس تن برهان. تا لبۀ مرگ ببر
چشم ببند. شوربگیر. هوش ببر/ داغ تنم را به دَمت سرفه کنان باز بده
سازبزن. سیم ببُر. شعله به سیتار بکش/ گوش فلک کر کن و بازم به مَنَت راه بد ه
هوش ببر. هوش ببر. آنور امروز ببر/ گم کن و ما را به ابد راه بده
تار وجودم بنواز. جان بگداز رنگ بده رنگ بده

گورستان‌های این سوی آب را دوست دارم

وقتی‌ ایران بودم سفر به گورستانِ شهر روحم را میخراشید، نه فقط بخاطر آشنائی نام عزیزانی که بروی سنگها حک شده بود، نه فقط بخاطر بیدادی که در قطعه شهدا یا آن دور دست تر در «لعنت آباد» موج میزد. بلکه بخاطر روح گورستان که به رنگ خاک بود و مراسم کفن و دفن که توهین به شرافت انسانی‌ بود، و مراسم عزاداری که بلند و جگر خراش و نمایشی بود .

گورستان‌های خارجه «طبیعی» هستند و در آنها متانت و آرامش و سر سبزی است. می‌توان در آنها به پیک نیک‌ دو نفره یا تک نفره رفت، میتوان زیر سایه بیدی کهنسال دراز کشید و کتاب خواند یا در جاده میان گورها قدم زد، می‌توان مرگ را در نزدیکی‌ حس کرد و به درکی عمیقتر از زندگی‌ رسید. در گورستان‌های خارجه زخم هم هست وقتی‌ که عزیزی را در آن خفته داشته باشی‌، اما گویی حریم خصوصی درد هم در بستر پهناور آرامش و حرمتی که بر محیط مسلط است عزیزتر عمیق تر و صمیمی ترمیشود .

به یاد نامیرای دوستی‌ که در وطن به خاک است و همیشه میگفت مرگ آدامها تابلوی گویایی از زندگی آنهاست. البته منظورش طریقه مردن بود به گمانم، اما من از اینکه در این دیار خواهم آرمید بسی‌ خشنودم.

ایمان بیاوریم به آغاز فصل گرم

گلدان کوچکی دارم که هر سال درست پس از عبور تابستان از باغچه‌ام و قبل از یورش پائیز به آن، خانه یکی‌ از بوته‌های فلفل باغچهٔ میشود و درازی فصلِ سرد را از امنیت گرم پشت پنجره آشپزخانه به تماشا می‌نشیند.  نیمه خواب، با قدری آب میسازد و سبز میماند. به محض رسیدن بهار در تقویم روی دیوار، وقتی‌ هنوز زمین یخ بسته مونترال، راه را بر جوانه‌های لاله تنگ بسته است، وقتی هنوز شاخه‌های لخت یاسمن از برف سنگین است، فلفل پشت دریچه من شادمانه به گٔل می‌نشیند و چند فلفل هم به بار میدهد. و هر بار…، هر سال…، مرا آنچنان شعف زده و متحیر میکند که گویی دوستی‌ را از پس سالیان یافته‌ام.  بوته فلفل پر تاب من هر سال به یادم میاورد که فصل گرم، فصل کار در پیش روست، که آغاز جوانه و امید همیشه فرا می‌رسد – تنها باید ماند و بود و دید و ثبت کرد – باید نوشت.