بایگانی برچسب‌ها: دلبر

معجزۀ‌ عشق (داستان کوتاه)

تا وقتی حیوانی را دوست نداشته اید بخشی از روحتان در خواب است. آناتول فرانس

کابوس اون یک هفته ده روزی که گربۀ نازنینم در بیمارستان گذروند رو هنوز مثل اینکه همین دیروز اتفاق افتاده باشه می‌تونم حس کنم هر چند که سال‌ها از اون روزها می‌گذره و با وجود اینکه درست بیاد نمیارم که آیا بهار بود یا پاییز یا تابستان. روزها و شب‌هایی‌ که با تب و وحشت و اسارت او در قفس سپری میشد و با پریشانی و اضطراب و ماتم بی انتهای من در حالی که مسیر بین خونه و بیمارستان رو روزی چندین بار طی می‌کردم بی آنکه متوجه بشم کفش‌هام رو لنگه به لنگه پوشیدم یا کیف پولم رو جا گذاشتم. اونموقع دلبر چهارسالش بیشتر نبود و بیماریی که گریبان‌گیرش شده بود برای دکترها کاملن ناشناخته  و گیج کننده بود.

 دلبر رو وقتی که دو ماهه بود از یک پناهگاه خصوصی به سرپرستی گرفته بودیم و چون خیلی زود از مادر و خواهر و برادرهاش جدا شده بود گرمای بدن و توجه و مراقبت من رو بجای مادرش پذیرفته بود. شبها روی بالش و لابلای موهام می‌خوابید و روزها وقتی که مشغول آتیش باروندن و بازی کردن با من نبود روی کیبورد کامپیوتر یا توی دامنم در حال مکیدن انگشت دست آزاد من بخواب میرفت.  ادامهٔ این نوشته را بخوانید

به یاد دلبرم با عشق

عصاره عشقی‌ بود در مشتم برای نه سال، که ۴-۵ روزه از لابلای انگشت‌هایم ریخت و رفت. یک سالیست بی‌ «آرام جان» مانده‌ام

http://www.youtube.com/watch?v=dFRworsIhW4    Note

نامجو و کیوسک: یاروم بیا

باغبانی شاعر از مهدی حمیدی شیرازی

کار عمر و زندگی‌ پایان گرفت/ کار من پایان نمیگیرد هنوز/ آخرین روز جوانی مرد و رفت/ عشق او در من نمیمیرد هنوز/ باز تا بیکار گردم لحظه ای/ خیره در چشم من حیران شده/ دست در هر کاری از بیمش زنم/ در میان کارها پنهان شده

قهر کردم چند گه با کلک خویش/ گفتم این یاد آور یار من است/ گر دل‌ از او برکنم بر کنده ام/ دل‌ از آن یاری که او مار من است/ روی گرداندم ز شعر و شاعری/ باغبانی کردم و گٔل کاشتم/ در چمنها رنج بردم روز و شب/ نرگس و مینا و سنبل کاشتم

گرچه در آن روزها هم خیره بود/ بر رخ من دیده بیداد او/ لیک می‌گفتم چو گلها بشکفند/ میبرند از خاطر من یاد او/ کم کمک ابر زمستانی گذشت/ وقت ناز نرگس بیمار شد/ غنچه‌های نرگس شهلا شکفت/ دیدم‌ای افسوس چشم یار شد

موی او بود آنکه بردم رنج او/‌ای عجب کان شاخه سنبل نبود! چشم او بود آنکه خورد از خون من/ شاخه‌های نرگس پر گٔل نبود! وای من دیوانه‌ام دیوانه ام، دوستان گیرید و زنجیرم کنید/ بینمش هر دم سیر از او نیم/ مرگ گر سیرم کند، سیرم کند