بایگانی برچسب‌ها: شعر

اینک تو زیبا هستی‌‌ ای محبوبۀ من، اینک تو زیبا هستی‌

اینک تو زیبا هستی‌‌ ای محبوبۀ من، اینک تو زیبا هستی‌. و چشمانت ازپشت بُرقعِ تو مثل چشمان کبوتر است. و موهایت مثل کله بز هاست که بر جانب کوه جلعاد خوابیده اند. دندانهایت مثل کلۀ گوسفندان پشم بریده که از شستن بر آمده باشند و همگی‌ آنها توأم زاییده و در آنها یکی هم نازاد نباشد. لبهایت مثل رشتۀ قرمز و دهانت جمیل است. و شقیقه‌هایت در عقب برقع تو مانند پارۀ انار است. گردنت برج داوود است که بجهت سلاح خانه بنا شده است . و در آن هزار سپر یعنی‌ همه سپرهای شجاعان آویزان است. دو پستانت مثل دو بچۀ توام آهو میباشد که در میان سوسنها میچرند. تا نسیم روز بوزد و سایه‌ها بگریزد. به کوه مُر و بتل کُندُر خواهم رفت.‌ ای محبوبۀ من تمامی تو زیبا میباشد. در تو عیبی نیست. بیا با من از لبنان ‌ای عروس با من از لبنان بیا. از قلّهٔ اَمانَه از قلّهٔ شَنیر و حَرمون از مغاره‌های شیرها و از کوههای پلنگها بنگر. ‌ای خواهر و عروس من دلمرا بیکی از چشمانت و بیکی از گردن بندهای گردنت ربودی . ای خواهر و عروس من محبتهایت چه بسیار لذیذ است. محبتهایت چه بسیار از شراب نیکوتر است. و بوی عطرهایت از جمیع عطرها. ‌ای عروس من لبهای تو عسل را میچکاند. زیر زبان تو عسل و شیر است و بوی لباست مثل بوی لبنان است. خواهر و عروس من باغی‌ بسته شده است. چشمهٔ مقفل و منبع مختوم است. نهالهایت بستان انار‌ها با میوه‌های نفیسه و بان و سنبل است. سنبل و زعفران ونی و دارچین با انواع درختان کندر مُر و عود با جمیع عطرهای نفیسه. چشمۀ باغها و برکۀ آب زنده. و نهرهائیکه از لبنان جاری است. ‌ای باد شمال برخیز و‌ای باد جنوب بیا. بر باغ من بوز تا عطرهایش منتشر شود. محبوب من بباغ خود بیاید و میوه نفیسه خود را بخورد.

عهدِ عتیق انجیل . غزل غزل‌های سلیمان. باب چهارم

Advertisements

ببودن یا نبودن: ترجمه زیبای مجتبی مینوی

ببودن یا نبودن: ترجمه زیبای مجتبی مینوی

ببودن یا نبودن بحث در این ست، که آیا عقل را شایسته تر آنکه مدام از منجنیق تیرِ دورانِ جفا پیش ستم بردن، و یا بر روی یک دریا مصایب تیغ آهختن و از راه خلاف ایام آنها را سر آوردن؟ بمردن، خواب رفتن، بس. و بتوانیم اگر گفتن که با یک خفتن تنها همه آلام قلبی و هزاران لطمه و زجر طبیعی‌ را که جسم ما دچارش هست پایان می‌توان دادن چنین انجام را باید به اخلاص آرزو کردن

بمردن، خواب رفتن،  خواب رفتن، یحتمل هم خواب دیدن… ها، همین اشکال کار ماست. زیرا اینکه در این خواب مرگ و بعد از آن کز چنبر این گیر و دار بی‌ بقا فارغ شویم آنگه چه رویاها پدید آید! همین باید تامل را برانگیزد. همین پروا بلایا را طویل العمر میسازد. وگرنه کیست کو تن در دهد در طعن و طنز دهر، آزار ستمگر، وهن اهل کبر، رنج خفّت از معشوق، سر گرداندن از قانون، تجریهای دیوانی و خواریها که دائم مستعدان صبور از هر فرو مایه همی‌ بینند

اینها جمله در حالی‌ که هر آنی‌ به نوک دشنه ای عریان حساب خویش را صافی توان کردن؟؟ کدامین کس بخواهد اینهمه بار گران بردن، عرق ریزان و نالان زیر ثقل عمر سر کردن؟ جز آنکه خوف از چیزی پس از مرگ، آن زمین کشف ناکرده که هرگز هیچ سالک از کرانش برنیمیگردد، همانا عزم را حیران و خاطر را مردد کرده ما را بر می‌انگیزد که در هر آفت و شری که میبینیم تاب آورده بیهوده بدامان بلیاتی جز از اینها که واقف نیستیم از حال آنها خویشتن را در نیندازیم

بدین آئین شعور و معرفت ما جمله را نامرد میسازد. بدینسان پوشش اندیشه و سودا، صفای صبغه اصلی‌ همت را به رو زردی مبدل سازد و نیّات والا و گرانسنگ از همین پروا ز مجرا منحرف گردیده، از نامِ عمل محروم میمانند

چونان کرگدن تنها سفر کن

بیاد عزیزان سفر کرده ام و تقدیم به کرگدن‌های تنها

برگرفته از: بودا، کرگدن، Khaggavisana برگردان:ع. پاشائی، انتشارات مروارید، چاپ چهارم 1368

چوب را برای هر آن چه زندگی می­کند کنار بگذار/ با آن هیچ کس را میازار/ میلی برای فرزند، نه- پس چه گونه میلی برای دوست؟/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ از همراهی محبت زاید/ و از محبت، رنج/ چون این زهر را که از محبت برمی­تراود ببینی/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ با دلسوزیِ یارانِ یکرنگِ خود/ مرد، با دلی دربند، از مقصد غافل می­ماند/ چون در دوستی این بیم را بینی/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ او همچون شاخه­های انبوهِ خیزران/ مشتاقِ فرزند و همسرست/ هم بدان سان که فرازِ شاخ­های بلند از پیچیدگی آزاد ست/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ گوزنِ آزاد، آزادانه می­خروشد،/ از برای غذای خود به هر جای که خواهد همی­رود/ ای فرزند، در این آزادی نظر کن،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ در همه جا آزاد، تک و تنها،/ و به این و آن نیک خرسند/ خطرها را بی­باک به جان خریدار،/ به کردارِ کرگدن تنها سفر کن/ اگر دوستی بیابی که با او سفر کنی/ مجذوب و ثابت­قدم، لایق،/ بر خطرها همه غالب/ آگاه و خوشدل همسفرِ او باش/ چون کسی را که به همسفری ارزد نیافتی/ کسی که ثابت­قدم و مجذوب نیست،/ هم بدان سان که راجه سرزمین فتح شده را وا می­گذارد،/ به کردار کرگدن تنها سفر کن

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

تسلیم نشو!

شعر و موزیک پیتر گبریل…. با سپاس از دوست عزیزم پرواز

در این سرزمین مغرور، قوی به بار آمده ایم. خواسته شده ایم، جنگیدن را آموخته ایم، پیروز شدن را. هرگزگمان نبرده ام که جنگی را خواهم باخت، یا آنرا نجگیده رها خواهم کرد. من مردی آرزو از دست داده ام ، چهره دگر کرده، نام تغییر داده. هیچکس نخواهدت خواست اگر بازنده شدی. تسلیم نشو، زیرا رفیقی داری. تسلیم نشو، هنوز مغلوب نشده ای. تسلیم نشو زیرا به یقین می دانم موفق خواهی شد. هر چند میدانستم و میدیدم، هرگز تاثیرش را گمان نمیبردم، میپنداشتم آخرین رفتگانیم، عجیب است گردش روزگار. تمام شب راندم به سمت خانه ام، به آنجایی که متولد شده بودم، در کنار دریاچه، در آن گاه که روشنی روز تابید، من زمین را دیدم و درختان تا ریشه سوخته را. تسلیم نشو، هنوز ما را داری، تسلیم نشو، چیز زیادی نمیخواهیم. تسلیم نشو، زیرا در جایی، مکانی هست که از آن ماست، مکانی برای آرمیدن. نگران مباش، همه چیز روبراه خواهد شد . به هنگام شداید روزگار بما روی بیاور ، تسلیم نشو، لطفا تسلیم نشو. باید از اینجا رفت، دیگر توان تحملم نیست، بروی آن پل خواهم ایستاد و به زیر پایم چشم خواهم دوخت. هر چه پیش آید، هر چه بگذرد، رود درجریان است ، رود درجریان است ، بسمت شهری دیگر، سخت کوشیدم که خانه کنم، برای هر شغل، مردان زیادی هستند، مردان زیادی که هیچکس به آنها نیازی ندارد. تسلیم نشو، زیرا رفیقی داری ، تسلیم نشو، تنها تو نیستی، تسلیم نشو، شرمنده مباش، تسلیم نشو، توهنوز ما را داری، تسلیم نشو. ما به آنچه هستی افتخار میکنیم، تسلیم نشو، میدانی که هرگز آسان نبوده است، تسلیم نشو زیرا من باوردارم که مکانی وجود دارد، مکانی از آن ما

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

سفر کرده.هاشم جاوید. بیاد شبهای پر ستاره شیراز، بیاد مهتابهای روشن تابستان با عکسی از مهتاب جولای مونترال!!

سفر کرده. هاشم جاوید. بیاد شبهای پر ستاره شیراز، بیاد مهتابهای روشن تابستان با عکسی از مهتاب جولای مونترال!! 

گفتی میروم من و از شیراز/ دیگر نمیبرم بزبان نامی/ وز من تو چون گذشته نخواهی داشت/ نه نامه، نه سلام، نه پیغامی/ گفتی بگریه.میروم آخر من/ زینجا که خنده مایه بد نامیست/ زینجا که دوستی همه بدبختیست/ زینجا که عاشقی همه نا کامیست…. آری تو ای‌ کبوتر من امروز/ آسوده میکنی زقفس پرواز/ بیچاره من که بعدتو میمانم/ با خاطرات عشق تو در شیراز

بعداز تو این دیار خیال انگیز/ در چشم من چو زندان رنج افزاست/ وین آسمان روشن مینائی/ افسرده و گرفته وانده زاست/ مهتابهای روشن تابستان/ بعد از تو سرد و تیره وخاموش است/ وین دل که آشیانه عشق تست/ با رنج انتظار همآغوش است

ای از وفا رمیده، دو چشم من/ بعداز تو با دو چشم که گوید راز؟/ واین شعله های گرم و فروزان را/ بیهوده در نگاه که جوید باز؟  آه ای امید گمشده من آه…/ رفتی چه زود رفتی از دستم/ میسوزم از خیال تو تاهستی/ میمیرم ازبرای تو تا هستم/ بعداز تو هر کجا که گذارم پا/ یا دتو یادبود تو میبینم/ زان خانه، زان خیابان، زان کوچه/ آثاری از وجود تو میبینم/ نام سفرنبرده هنوز ای گل/ میمرم از خیال جدائ من/ اینست زندگانی من بی تو/ تا بر تو عمر چون گذرد بی من

باغبانی شاعر از مهدی حمیدی شیرازی

کار عمر و زندگی‌ پایان گرفت/ کار من پایان نمیگیرد هنوز/ آخرین روز جوانی مرد و رفت/ عشق او در من نمیمیرد هنوز/ باز تا بیکار گردم لحظه ای/ خیره در چشم من حیران شده/ دست در هر کاری از بیمش زنم/ در میان کارها پنهان شده

قهر کردم چند گه با کلک خویش/ گفتم این یاد آور یار من است/ گر دل‌ از او برکنم بر کنده ام/ دل‌ از آن یاری که او مار من است/ روی گرداندم ز شعر و شاعری/ باغبانی کردم و گٔل کاشتم/ در چمنها رنج بردم روز و شب/ نرگس و مینا و سنبل کاشتم

گرچه در آن روزها هم خیره بود/ بر رخ من دیده بیداد او/ لیک می‌گفتم چو گلها بشکفند/ میبرند از خاطر من یاد او/ کم کمک ابر زمستانی گذشت/ وقت ناز نرگس بیمار شد/ غنچه‌های نرگس شهلا شکفت/ دیدم‌ای افسوس چشم یار شد

موی او بود آنکه بردم رنج او/‌ای عجب کان شاخه سنبل نبود! چشم او بود آنکه خورد از خون من/ شاخه‌های نرگس پر گٔل نبود! وای من دیوانه‌ام دیوانه ام، دوستان گیرید و زنجیرم کنید/ بینمش هر دم سیر از او نیم/ مرگ گر سیرم کند، سیرم کند